دارم از پنجره به آسمون ابري نگاه ميكنم.عجب هواي گندي..توي گلوم يه چيزي هست كه نميزاره درست نفس بكشم.ميدونم چيه؟!اما مهم نيست..من ديگه فراموشت كردم.باور كن..اين دفه ديگه راست ميگم..!چيه؟؟باور نمكني..مهم نيست.اما انگار هوا هم ميخواد اشك منو دربياره.اما كور خونده.گريه نمي كنم.مطمئنم براي چي بايد گريه كنم.مگه چي شده.
تو رفتي ..ميدونم..اينو جاي خالي تو قلبم همش داره برام تكرار ميكنه..پس نمي خواد تو ديگه هي اينو بگي!!من از همين الان مي خوام فراموشت كنم و ...كردم.تو ديگه تو قلبم نيستي.!ميدوني از كجا ميدونم؟؟!چون حس ميكنم نصف قلبم كنده شده.تمام يادگاريهات جلوي روم ميذارم..يه عكس و يه عالمه خاطره از مهربونيهات..
اون عكس رو با تمام وجود نگاه ميكنم..ميخوام پاره اش كنم..اما نه..چه جوري تو رو از وسط نصف كنم؟؟ اما مگه تو اين كارو با قلب من نكردي؟؟؟؟پس چيزي كه عوض داره گله نداره..عكست در عرض چند ثانيه تو همه جاي خونه پخش شد...حالا من موندم با يه دنيا خاطره..ديگه اينارو نميتونم پاره كنم..چون ذهنم هم باهاشون داغون ميشه..!اما ميتونم فراموشت كنم..دارم سعي ميكنم تو رو از ذهنم بندازم بيرون..اما جز يه بارون ممتد بروي گونه هام چيز ديگه اي نسيبم نشد..آخه چه جوري تمام زندگيمو فراموش كنم...؟آخه تو همه لحظه هاي زندگيم هستي....
الان خوشحالي..؟خوشحالي اشكمو درآوردي؟؟شيشه پنجره عرق كرده..روشيشه اسمتو نوشتم...حالا بارون تو وجود تو هم جاريه...
كنار پنجره نشستم و به عشق بازي ماه و ستاره نگاه مي كنم.
ميخوام از ماه يه چيزي بپرسم اما دلم نمي آيد مزاحم دردل دو تا معشوق بشم.
پس تا صبح صبر ميكنم.موقع صبح تا ميام با خورشيد حرف بزنم ديدم با آسمون ميرن هواخوري.!!
و من باز يك سوال بي جواب دارم..
هنگام عصر كه داشتم توي باغ قدم ميزدم...ابر خودش سر صحبت و باز كرد اما تانوبت به سوالم رسيد
بارون با تمام وجود پريد تو بغلم و حواسمو پرت كرد...
سراغ جنگل رفتم اما ديدم عزادار مرگ بهاره و جوابي براي سوال منو نداره..
بعد كلي فكر
به اين نتيجه رسيدم كه از خودت بپرسم...
عزيزم هنوزم منو دوست داري؟؟
نمیدونم چرا بخشیدمت ..
اما خیلی خوشحالم که این قضیه تموم شد...
شاید منم باید ازت معذرت بخوام
اخه منم نامردی کردم...
اگه تو بفهمی تو هم منو میبخشی؟؟؟
دلم میخواد مغزمو بشکافم
تو رو از توش بکشم بیرون...
میخوام بغلت کنم لعنتی....